واحه ای در لحظه...

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

اعصابم به هم ریخته؛ از دست همه و بیشتر از دنیا و آدمهاش از دست خودم.

باید یه چمدون دستم بگیرم و برم.

آره حتما اونم من.....

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۴۵
عارفه ...

دلم یه پیانو می خواد.

چی می شد الان من یه پیانو داشتم و کنارش می نشستم و فقط به صدای زیبای اون گوش می کردم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۶
عارفه ...

از الان می توانم بوی پاییز را حس کنم؛دیشب سرد بود و امروز هوا رنگ دیگری به خودش گرفته .بدن من هم تغییر کرده از امروز صبح پاهام مثل تمام پاییز و زمستون های گذشته سرد اند.

سالهای قبل پاییز برای من بوی کلاس درس و مدرسه و در سالهای اخیر بوی دانشگاه را می داد؛ دانشگاهی که برای رفتن به کلاسهاش مدام غرغر می کردم.حالا دیگر همه چی تموم شده و من امسال به عنوان معلم در کلاسهای درس حاضر می شم؛یه تغییر اساسی.من خوشحالم که تابستون تموم شده دیگه واقعا حوصله اش نداشتم.

این تغییر واقعا برای من اساسیه؛خوب اینکه تا الان حتی مدرسه من تعیین نشده و کسی این پی گیری نمی کنه برای من ترسناکه.من یه چیز دیگه رو دوست داشتم اما از تنها بودن ترسیدم ولی کاش نمی ترسیدم.از آدمها خسته شدم از حرفهای تکراری شون خسته شدم از این بلاتکلیفی خودم خسته شدم.

اما خوب پاییز داره میاد و من واقعا از این بابت خوشحالم.می تونم خش خش برگهای زیر پام حس کنم و چشمام ببندم، می تونم یخ زدن انگشتهام حس کنم، می تونم زیر بارون بچرخمو بچرخمو خیس بشم.


َُِِّّ

پ.ن. دست منو راحت بگیر که فصل بی قراریه

حافظه های ما پُر از پیام اضطراریه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۱۵
عارفه ...

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود در آب،

آب در حوض نبود.

ماهیان گفتند:

"هیچ تقصیر درختان نیست.

ظهر دم کرده ی تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید،آمد او را به هوا برد که برد.


به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.

برق از پولک ما رفت که رفت.

ولی آن نور درشت،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمددل او، پشت چین های تغافل می زد،

چشم ما بود.

روزنی بود به اقرار بهشت.


تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن

و بگو، ماهی ها، حوضشان بی آب است."


باد می رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا می رفتم.


سهراب سپهری


پ.ن.ماهی عیدمون همون که من و آرش باهم خریدیمش امروز مرد.باید براش مراسم تدفین برگزار می کردیم. فک کنم باید این ماهی الگوی مقاومت خودم  قرار بدم تا وقتی شرایط طبق دلخواهم نبود جا نزنم.

ماهی عزیزم دلم برات تنگ می شه، دل آرش هم برات تنگ می شه.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۶
عارفه ...

وقتی دختری فوقع العاده زیبا، دختری دوست داشتنی به آدم اینطور نگاه می کند، چطور باید بود؟ کبریت را باید چطور گرفت، سیگار را باید چطور روشن کرد، از پنجره چطور باید نگاه کرد، با او چطور باید حرف زد، جلو او چطور باید ایستاد، چطور باید نفس کشید؟ این چیزها را سر کلاس یاد نمی دهند. و آدمهایی مثل من در چنین مواقعی، برای پنهان کردن تپش قلبشان به خود می پیچند.


قسمتی از کتاب؛ زندگی نو" اورهان پاموک"

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۰
عارفه ...

او گفت:

اشتباه می کنند بعضی ها 

که اشتباه نمی کنند!

باید راه افتاد،

مثل رودها که بعضی به دریا می رسند

بعضی هم به دریا نمی رسند.

رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد.



سید علی صالحی


پ.ن.قسمتی از شعر لیلاج

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۱۱
عارفه ...
چندروز پیش بحث می کردیم.شب حال بابام خوب نبود و مجبور شدیم باهم برویم دکتر. دکتر خانم جوانی بود و از بابام پرسید استرس یا اضطراب داشته اید این مدت؟ او گفت هر استرسی هم باشد زیر سر این دختر است.من اما گفتم این مدت خیلی فشار و استرس کاری داشته؛ دکتر آخرش خندید و گفت این پدر ها و مادرها اگر تبدیل شوی به خودشان بازهم ناراضی هستند.
مامان من باید از داشتن دختر مثل من خیلی غصه بخورد چون من هیچ کدام از فاکتورهای مورد قبول او را ندارم (کار به درست و یا غلط بودن فاکتورهایش ندارم)در عوض بسیار چموش و زبان درازم، به حرف کسی گوش نمی دهم و لجباز هم هستم.حالا اینها به کنار بحث آن روز ما سر لاغری من بود.بسیار دیده و شنیده ایم که خبری چند روز در تیتر اخبار قرار دارد و بعد همه آن را فراموش می کنند اما این قضیه غذا نخوردن و لاغری من کلا هیچ وقت از تیتر اخبار نمی افتد.حالا من خیلی هم لاغر نیستم آخرین بار که خودم را وزن کردم همین چندماه پیش بود که پنجاه و سه کیلو بودم که از نظر خودم نرمال است.ایرانی جماعت از زن چاق و دخترهای تپل خوششان می آید که از نظر من حال بهم زن است ولی خوب اینجا اصلا مهم نیست من چه چیزی می خواهم من برای راضی کردن بقیه حداقل باید دو کیلو اضافه وزن پیدا کنم وگرنه این قصه سر دراز دارد...
من متنفرم به خاطر چنین مساله با بابا یا مامانم بحث کنم و باعث ناراحتی آنها شوم ولی خوب خودشان کوتاه نمی آیند و بحث را به مسائل دیگر هم می کشانند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۷
عارفه ...