اعصابم به هم ریخته؛ از دست همه و بیشتر از دنیا و آدمهاش از دست خودم.
باید یه چمدون دستم بگیرم و برم.
آره حتما اونم من.....
اعصابم به هم ریخته؛ از دست همه و بیشتر از دنیا و آدمهاش از دست خودم.
باید یه چمدون دستم بگیرم و برم.
آره حتما اونم من.....
دلم یه پیانو می خواد.
چی می شد الان من یه پیانو داشتم و کنارش می نشستم و فقط به صدای زیبای اون گوش می کردم.
از الان می توانم بوی پاییز را حس کنم؛دیشب سرد بود و امروز هوا رنگ دیگری به خودش گرفته .بدن من هم تغییر کرده از امروز صبح پاهام مثل تمام پاییز و زمستون های گذشته سرد اند.
سالهای قبل پاییز برای من بوی کلاس درس و مدرسه و در سالهای اخیر بوی دانشگاه را می داد؛ دانشگاهی که برای رفتن به کلاسهاش مدام غرغر می کردم.حالا دیگر همه چی تموم شده و من امسال به عنوان معلم در کلاسهای درس حاضر می شم؛یه تغییر اساسی.من خوشحالم که تابستون تموم شده دیگه واقعا حوصله اش نداشتم.
این تغییر واقعا برای من اساسیه؛خوب اینکه تا الان حتی مدرسه من تعیین نشده و کسی این پی گیری نمی کنه برای من ترسناکه.من یه چیز دیگه رو دوست داشتم اما از تنها بودن ترسیدم ولی کاش نمی ترسیدم.از آدمها خسته شدم از حرفهای تکراری شون خسته شدم از این بلاتکلیفی خودم خسته شدم.
اما خوب پاییز داره میاد و من واقعا از این بابت خوشحالم.می تونم خش خش برگهای زیر پام حس کنم و چشمام ببندم، می تونم یخ زدن انگشتهام حس کنم، می تونم زیر بارون بچرخمو بچرخمو خیس بشم.
َُِِّّ
پ.ن. دست منو راحت بگیر که فصل بی قراریه
حافظه های ما پُر از پیام اضطراریه
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود در آب،
آب در حوض نبود.
ماهیان گفتند:
"هیچ تقصیر درختان نیست.
ظهر دم کرده ی تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید،آمد او را به هوا برد که برد.
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمددل او، پشت چین های تغافل می زد،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو، ماهی ها، حوضشان بی آب است."
باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم.
سهراب سپهری
پ.ن.ماهی عیدمون همون که من و آرش باهم خریدیمش امروز مرد.باید براش مراسم تدفین برگزار می کردیم. فک کنم باید این ماهی الگوی مقاومت خودم قرار بدم تا وقتی شرایط طبق دلخواهم نبود جا نزنم.
ماهی عزیزم دلم برات تنگ می شه، دل آرش هم برات تنگ می شه.
وقتی دختری فوقع العاده زیبا، دختری دوست داشتنی به آدم اینطور نگاه می کند، چطور باید بود؟ کبریت را باید چطور گرفت، سیگار را باید چطور روشن کرد، از پنجره چطور باید نگاه کرد، با او چطور باید حرف زد، جلو او چطور باید ایستاد، چطور باید نفس کشید؟ این چیزها را سر کلاس یاد نمی دهند. و آدمهایی مثل من در چنین مواقعی، برای پنهان کردن تپش قلبشان به خود می پیچند.
قسمتی از کتاب؛ زندگی نو" اورهان پاموک"
او گفت:
اشتباه می کنند بعضی ها
که اشتباه نمی کنند!
باید راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دریا می رسند
بعضی هم به دریا نمی رسند.
رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد.
سید علی صالحی
پ.ن.قسمتی از شعر لیلاج