واحه ای در لحظه...

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
همه کسایی که من میشناسن می دونند که من از بین حیوونات عاشق گرگ ام و از بین پرنده ها هم جغد.من با دیدن عکسشون حتی خیییلی ذوق زده میشم چه برسه به اینکه از نزدیک ببینم(البته هوس دیدن گرگ از نزدیک بسرم نزده تا حالا).برام این دوتا شگفت انگیزند.
حالا تصور اینکه دوستم برای کادوی تولدم یه مجسمه برنزی که یه جغد سفید (مثل جغد هری پاتر) روی چند تا کتاب نشسته؛ داده هم شگفت انگیزه.من هنوز باورم نمیشه من توی خونه یه جغد دارم که می تونم هر موقع خواستم بهش نگاه کنم؛ از دیروز همش به خودم می گم : یه جغده، واقعا یه جغده. باور نکردنیه انگار.
هنوز نمی دونم آدم باید روز تولدش چه حسی داشته باشه؛ این روز هم مثل بقیه روزهاست با این تفاوت که یه چیزی مثل خوره همش تو ذهنت تکرار می کنه امروزچند سالت می شه.امسال پیشرفت کردم و باورم می شه که 25 سالمه(شاید هم دارم الکی برای خودم تکرار می کنم تا باورم بشه).


برای تشکر از دوستم فقط تونستم بغلش بگیرم هیچ کلمه ای واقعا نمیتونه حس من از گرفتن این هدیه بیان کنه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۴۸
عارفه ...

خدایی که بقیه برام ازش دم می زنند، خیلی ظالمه. خدای اونها منتظره تا بنده هاش یه اشتباه بکنند و فوری اونها مجازات کنند. پسر عمه من پسرش مرده چون جز خدا به چیزی اعتقاد نداره و حالا خدا پسرش کشته تا بهش بفهمونه که اشتباه می کنه؛ وای خدای من این داستان چقدر مضحک.

چند روز پیش جشن تکلیف کلاس سومی های مدرسه بود منم با مدیر مدرسه به عنوان عکاس رفتم؛ یه آخوند براشون برنامه اجرا کرد و اونم همین به بچه ها گفت. گفت اگه نماز نخونین خدا دوستتون نداره، اگه فلان کار که الان واجب انجام ندید میرید جهنم.از همین الان مخ بچه ها با این چرندیات پر می کنند و الان سالهاست دارن همین ها میگن بهشون. آخه اگه قرار بود تاثیر داشته باشه که قبلی ها به این خدا اعتقاد داشتن. چرا این ترس از خدا از همین الان تو دلشون میندازید خوب؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۴۷
عارفه ...

سن چیز عجیبیه؛ حداقل برای من هست.بچه بودم و تنها کاری که می کردم بازی کردن با دختردایی هام توی باغ مادر بزرگم بود.من و مرضیه یه خانواده بودیم دو تا خواهر پولدار و البته مجرد، این نقش مورد علاقه ما تو خاله بازی هامون بود.

"گِل بازی" یه عالم دیگه داره، هنوزم دوست دارم دستهام بذارم تو گِل و باهاش همون خونه های دو طبقه بچگی هام بسازم؛ همون موقع ها دوست داشتم مهندس عمران بشم. دوران راهنمایی ام همه زندگی ام عوض شد، شاید هم خیلی قبل تر هاش. همه کلاس مون عاشق معلم زبانمون بودن؛ برامون سر کلاس شعر می خوند، کتاب معرفی می کرد، برای اونهایی که می خواستن کتاب می آوردو.... .شاید بیشتر از یه معلم برای عده ای دوست بود؛ بچه ها براش نامه می نوشتن، درد دل می کردن. منم عاشق بودم، منم براش نامه نوشتم اما نامه های من هیچوقت گیرنده نداشت؛ برام دست نیافتنی بود انگار.فکر میکردم اگه بهش دست بزنم محو میشه، ناپدید میشه؛ کاش یبار امتحان می کردم. من خجالت می کشیدم ازش کتاب بخوام برای همین رفتم عضو کتابخونه شدم تا کتابهایی که معرفی می کنه اونجا امانت بگیرم (حالا من یکی از عضوهای دائمی کتابخونه ام) یا وقتی کتابی به یکی از بچه ها می داد منم ازشون می گرفتم و می خوندم. هنوز اولین کارت عضویتم تو کتابخونه دارم.

روز اول ثبت نام برای دبیرستان هنوز هم یکی از بدترین خاطره های منه؛ احساس خیلی بدی داشتم انگار داشتم خفه می شدم الان که فکر می کنم می گم شاید نمی خواستم بزرگ بشم چون اولین صحنه ای که دیدم ، دخترایی بود که ازدواج کرده بودن و من از این متنفر بودم. دبیرستان شروع کرده بودم به خوندن کتابهای رمان معروف و کتابهای روانشناسی؛ پیدا کردن مفهوم کودک درون، پیدا کردن راههایی برای خوب زندگی کردن، کنترل تاثیر دیگران رو زندگیم، انقدر درگیر این چیزها بودم که یادم رفت من یه نوجوون ام باید احساسات یه نوجوون داشته باشم.اون موقع کسی به من یاد نداد چطور عاشق بشم، کسی به من یاد نداد جنسی به اسم مرد هم وجود داره. هر چیزی که مربوط به مردها می شد برای من کاملا مسخره بود.وقتی می شنیدم که مثلا فلانی عاشق شده تو دلم مسخره اش می کردم، کاملا برام بی معنی بود.حالا همون هایی که مسخره شون کردم بیان به حال من بخندن، بخندن به حال دختری که بلد نیست عشق چیه؟ نمیدونه عشق چیه؟ چه حسی داره؟ دختری که هیچی از دخترانه هاش نمی دونه.

انقدر درگیر بودم که یادم رفت کنکور اومده که حتی برای انتخاب رشته دبیرستان نیاز هست کسی کمک کنه.همه چی وابسته کردم به نظر خودم و فوقش مشورت با دوستام. کنکور گذشت و شدم دانشجو.

الان اگه کسی از من در مورد دوران دانشجوییم بپرسه نمیدونم باید بهش چی بگم؛ تمام مدت درگیر اومدن به خونه بودم درگیر زود تموم شدنش بودم محیط اونجا خیلی اذیتم کرد. ماهها صرف پذیرفتن احساساتم شد، چیزهای خیلی بد و خیلی خوبی رو تجربه کردم و هر کدوم قسمتی از خودم بود. قسمتی از عارفه. اما بازم من احساساتی نشدم بازم دلم برای کسی نتپید؛ حداقل فرقش در مورد نظرم در مورد مردها بود که خداروشکر به لطف یه نفر عوض شد.معلم موسیقی صبا خیلی تاثیر مثبتی روی من داشت و بخاطر همین تا دنیا دنیاست براش احترام خاصی قائلم.

من عاشق صدای پیانو ام؛ اولین و آخرین باری که پیانو لمس کردم همون حس نامه ها به اون معلمم داشتم؛ خدایا نکنه ناپدید بشه؟! 

کسی به من یاد نداد چطور آرزو کنم، چطور رویا ببافم، چطور تلاش کنم براشون، هنوزم یاد نگرفتم. هنوز خیلی چیزها برای من حکم ممنوعه داره. من هنوز نمی دونم چند سالمه نمیدونم اینکه چند روز دیگه من بیست و پنج سالم میشه چیزی عوض می کنه؟ دوست دارم اون روز نیاد، یا حداقل کسی یادش نباشه و بهم تبریک نگه.برای اولین بار می ترسم.چند روز پیش از خودم پرسیدم من چند سالمه؟ یادم اومد من چند روز دیگه بیست و پنج سالم میشه.

من نمی دونم یه دختر بیست و پنج ساله باید چطور باشه؟ چه حسهایی تجربه کنه؟باید چه رویاهایی داشته باشه؟ چه آرزوهایی داشته باشه؟کسی هست من اینها ازش بپرسم؟ بازم کسی نیست.


پ.ن1. باغ مادر بزرگم امسال همه درختهاش قطع کردن و یکی از بدترین صحنه هایی که می بینم دیدن باغ خالیه.

پ.ن2. دانشگاه تربیت معلم یکی از مزخرف ترین دانشگاه های کشور.

پ.ن3. هنوز هم یکی از چیزهایی که به من آرامش عمیقی میده کتاب، من در بدترین حالهام هم کتاب خوندم ولذت بردم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۵
عارفه ...

تو فیلم خاطرات خون آشام زمانی که آدمها تبدیل به خون آشام میشن؛هر احساسی که در اونها قوی بوده چندین برابر میشه.مثلا کسی که کینه توزه این کینه چند برابر میشه و حتی می تونه شخص به قتل برسونه،یا مثلا احساس عشقشون بیشتر از گذشته میشه.

اینها دارم می گم که به پریودی خانمها برسم؛ همه خانمها رو نمی دونم اما خانمهایی که من میشناسم دقیقا در زمان پریودی شون چنین حسی تجربه می کنند،کسی که در حال عادی احساس تنهایی می کنه وقتی که پریود میشه این حس چندیدن برابر میشه و حتی میشینه براش گریه میکنه و احساس بدبختی مطلق بهش دست می ده حس میکنه تمام آدمهایی که دوسش دارن اون تنها گذاشتن و دوسش ندارن هر چند لحاظ منطقی هم می دونه این حس درست نیست اما این حس انقدر شدت پیدا می کنه که منطق معنا و مفهومی براش نداره.

دخترهای اطراف من این روزها دارن احساسات بدی می گذرونن؛ احساس بدبختی و تنهایی می کنند و خسته شدن و تنها حسی که دارن فرار کردن از همه چیز و همه کسه و خودم از همه بدترم.

اوضاع همه بهم ریخته است یک شرایط مشابه با اندک تفاوت هایی در جزییات رو همه دارن تجربه می کنند.واکنشهایی که نشون میدن کاملا جدید و ترسناک.

نمیدونم چی داره اتفاق می افته و هر کدوم چطور قرار بر اون غلبه کنند اما فک می کنم بیشتر از همه من باشم که خسته شدم.خسته شدم از اینکه همیشه بخوام اوضاع درست کنم از اینکه یک حس چندیدن و چند بار تجربه میکنم از اینکه تنهایی همش بخوام فکر کنم و تصمیم بگیرم؛ دوست دارم برم یه جای دور و یکی بیاد همه چیز درست کنه و بیاد بهم بگه عارفه بیا همه چی درست کردم؛اما زهی خیال باطل؛ بازم این خودمم که باید کنترل اوضاع دستم بگیرم و همه چی سر جاش قرار بدم.

من آدم فرار کردن از زیر بار واقعیت ها نبودم و نیستم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۲۹
عارفه ...

" ناگهان چیزی را گم کرده بود که درست نمی توانست بداند چیست؟ به نام شوی بود سلوچ؛ اما به حس، چیزی دیگر.

شاید بشود گفت نمیم از خود مرگان گم شده بود؟ نمی دانست. نه دست بود و نه چشم بود و نه قلب.روحش، حس اش ، خودش گم شده بود.سقف از فراز و دیوارها از کنار او کنده شده بودند.احساسی مثل برهنه ماندن. برهنه بر یخ.دستهای او را برهنه کرده بودند. برهنه."


                                                                                                جای خالی سلوچ"محمد دولت آبادی"




یه حسی ته دلم قیلی ویلی میره. جالبه چون نمیدونم چیه اما یه چیزی در من تغییر کرده.دیروز از خودم پرسیدم دغدغه ادمها باید توی زندگی شون چی باشه؟من تا حالا چطور زندگی کردم؟از این به بعد باید چطور زندگی کنم؟دلم می خواد برای یه غریبه حرف بزنم البته یه غریبه با یه جو شعور.

اینکه من اینهمه ساکتم و حسی ندارم بنظرم باید طبیعی باشه؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۳۷
عارفه ...

تو خوبی

و این همه ی ِ اعتراف هاست.

من راست گفته ام و گریسته ام.

و این بار راست می گویم تا بخندم.

زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود.


احمد شاملو


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۵۵
عارفه ...

فقط خودتی که می دونی بعضی روزها چه حسی می تونه داشته باشه یا روزهایی که میان یادت میاره تو چه حسی رو تجربه کردی.

خارج از همه حس های بد یادت میاد تو با چی زندگی کردی، اون تجربه برام انقدر شیرینه که انگار یه حسرت دارم تا باز توش غرق بشم که خودم توش ببینم.

پارسال هیچی نفهمیدم اما الان می خوام از تک تک روزهاش لذت ببرم.میخوام گل بخرم شاید هم به یکی هدیه دادم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۱
عارفه ...